وبلاگموبلاگم، تا این لحظه: 2 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره
⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡⚡⚡🪄🔮Patterhead🔮🪄⚡⚡، تا این لحظه: 2 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره

دنیای سایه

الَّذِينَ آمَنُوا وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُمْ بِذِكْرِ اللَّهِ ۗ أَلَا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ☘🌱

نام من....

نام من عشق است آیــا می‌شناسیدم؟ زخمی‌ام -زخمی سراپا- می‌شناسیدم؟ بـــا شما طی‌کـــــرده‌ام راه درازی را خسته هستم -خسته- آیا می‌شناسیدم؟ راه ششصدســاله‌ای از دفتر "حــافظ " تا غزل‌های شما، ها! می‌شناسیدم؟ این زمانم گــــرچه ابر تیره پوشیده‌است من همان خورشیدم اما، می‌شناسیدم پای ره وارش شکسته سنگلاخ دهر اینک این افتاده از پا، می‌شناسیدم می‌شناسد چشم‌هایم چهره‌هاتان را همچنانی که شماها می‌شناسیدم اینچنین بیگــــانه از من رو مگردانید در مبندیدم به حاشا!، می‌شناسیدم! من همان دریای...
28 آذر 1402

۱۹مهر تولدتون مبارک آقای شعر و ادب

زادروز دکتر شفیعی کدکنی مبارک  انشالله سایه اشون همیشه بر سر اهالی ادبیات پارسی مستدام باشه 🙂🙂 پ.ن شعر معروف کودکی به نام شادی و به کجا چنین شتابان و خطابه بدورد اثر ایشان هست .
19 مهر 1402

در نظر بازی ما _ حضرت حافظ

در نظربازیِ ما بی‌خبران حیرانند من چُنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطهٔ پرگارِ وجودند ولی عشق داند که در این دایره سرگردانند جلوه‌گاهِ رخِ او دیدهٔ من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند عهد ما با لبِ شیرین‌دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند مُفلِسانیم و هوایِ مِی و مُطرب داریم آه اگر خرقهٔ پشمین به گرو نَسْتانند وصلِ خورشید به شبپَرِّهٔ اَعْمی نرسد که در آن آینه صاحب‌نظران حیرانند لافِ عشق و گِلِه از یار زَهی لافِ دروغ عشقبازانِ چُنین، مستحقِ هجرانند مگرم چشمِ سیاهِ تو بیاموزد کار ور نه مستوری و مستی همه کس نَتْوانند گر به نُزهَتگَهِ ارواح ب...
31 خرداد 1402

آتشی

آتشی در سینه دارم جاودانی عمر من مرگی است نامش زندگانی رحمتی کن کز غمت جان می‌سپارم بیش از این من طاقت هجران ندارم کی نهی بر سرم پای ای پری، از وفاداری؟ شد تمام اشک من بس در غمت، کرده‌ام زاری نوگلی زیبا بود حُسن و جوانی عطر آن گل رحمت است و مهربانی ناپسندیده بود دل شکستن رشتهٔ الفت و یاری گسستن کی کنی ای پری، ترک ستمگری نیز، فکنی نظری آخر به چشم ژاله‌بارم گرچه ناز دلبران دل تازه دارد ناز هم معبود من اندازه دارد هیچ دگر ترحمی نمی‌کنی بر حال زارم جز دمی که بگذرد از چاره کارم دانمت که بر سرم گذر کنی به رحمت اما ...
9 فروردين 1402

خاکستری

خاکستری، خاکستری، خاکستری  صبح، مِه، باران  اَبر، نگاه، خاطره  در من ترانه‌ای نبود، تو خواندی  در من آینه‌ای نبود، تو دیدی  ریشه‌ای بودم در خوابِ خاک‌های مُتُبَرک  بی‌باران، در نگاه‌ تو سبز شدم  برق از چشمانم برخواست، نگاهم بارانی شد  گونه‌هایت خیسِ باران، چشم‌هایت آفتابی  گرگ‌ها می‌زایند، بره‌ها را دریابیم  تو، با چشمانت‌ مرا بنواز  چوبدست چوپانیم سلاحی کارگر خواهد شد  بعد از جنگ، با چوبدستم انجیر‌های تازه را برای تو خواهم چید با تو خواهم ماند، با تو خواهم خواند و تورا...
29 آبان 1401
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دنیای سایه می باشد